♥مرغ من

زندگی يك مرغ

آه ای دل! یا دلتنگ برای آوای باستانی خروس

 چرا امروز خانه‌ها خالی از مرغ و خروس شده؟ روزگاری نه چندان دور دلخوشی من و هم سن و سال‌هایم دیدن قد کشیدن جوجه‌های قد و نیم قد و بازی کردن با این موجودات گرم و زنده بود. مطمئنم هم هم‌نسل من زمانی از زندگی‌اش با جوجه‌ها آشنا بوده است. خیلی‌ها هم خاطرات خوبی از جوجه داشتن در حیاط‌های خانه‌هایشان دارند.

البته جوجه داشتن هنوز کاملا ور نیفتاده. اما آن چیزی که ورافتاده و من را غمگین می‌کند، داشتن مرغ و خروس است. این‌ها تبدیل به موجوداتی غریبه شده‌اند. من همیشه خجالت می‌کشیدم به هم‌کلاسی‌ها و دوستانم بگویم که ما در خانه‌مان، قفس بزرگی داریم که در آن مرغ و خروس نگه می‌داریم. آخر چرا؟ می‌دانم، نگه‌داری مرغ و خروس اصلا کار آسانی نیست و نیاز به گذاشتن وقت بسیار دارد. به اضافه‌ی انگیزه و حوصله. هم‌چنین می‌دانم که بعضی آدم‌ها (بلا نسبت شما!) که در نقش همسایه هستند حوصله‌ی شنیدن صدای غرغر مرغ و قوقولی قوقوی خروس را ندارند و با شنیدنش عصبی می‌شوند و اعتراض می‌کنند! اما اگر همسایه‌ی شما یک سگ داشته باشد و گاه و بی‌گاه مجبور باشید صدای پارس‌های نخراشیده‌ی بی‌موقعش را بشنوید و خوابتان نبرد، باید روی خودتان کار کنید تا تحمل خود را بالا برده و کمی به حریم خصوصی افراد احترام بگذارید! مگر نه این‌که «چهاردیواری، اختیاری»؟!

شما را نمی‌دانم، ولی من این‌گونه‌ام که وقتی صدای خروسی از دوردست می‌آید، یک لحظه متوقف می‌شوم و احساس بی‌نظیری پیدا می‌کنم. به گذشته می‌روم، به هر چیز خوبی که از گذشته در ذهن دارم. هر حس و هر صدای آشنا و آرامش‌بخش و دلپذیری از گذشته‌ی دوست‌داشتنی ما. وقتی صدای خروس واقعی می‌شنوم (و نه خروسِ موبایل!!)، زنده و مستقیم، زندگی در نظرم روشن، آرام، بی‌دغدغه و امیدوارانه جلوه می‌کند. از زندگی ماشینی و کلیشه‌ایِ دقیقا کپ* غربی‌ها جدا می‌شوم. صدای خروس بی‌تابم می‌کند؛ در روحم خروشی می‌افکند.

خروسی که با قوقولی قوقوهای دقیق و سر وقتش ما را شگفت‌زده می‌کرد. او چه‌طور می‌توانست بفهمد که الآن، مثلا ساعت چند و چند دقیقه است تا از خواب بیدار شود و آواز سر دهد؟ آوازی که همه‌ی نیروهای اهریمنی و همه‌ی شرها را از خانه دور می‌کرد... او سحرها تسبیح خدا را می‌گفت و به قول جی.آر.آر تالکین «بي‌آن‌كه جادو يا جنگ را به چيزی بشمارد، فقط آمدن صبح را در آسمان خوش‌آمد (می)گفت، صبحي كه دور از سايه‌هاي مرگ، با سپيده از راه مي‌رسيد.»

مرغ‌ها و خروس‌ها کلا موجودات کم‌توقعی هستند. آن‌ها مثل گربه‌ها و سگ‌ها و فنچ‌ها (که البته همه‌شان عزیزند) نیستند که فقط غذاهای خاصی را بخورند و به بعضی غذاها لب نزنند. آن‌ها هرچیزی را می‌خورند و جیکشان در نمی‌آید. دقت کنید: «هر» چیزی! آن‌ها خانه و حیاط شما را از هر گونه آشغال و چیز به درد نخوری پاک می‌کنند. آن‌ها پوست انبه و خیار، تخم خربزه و طالبی، چربی مرغ، غضروف گوسفند، چوب و دانه‌ی میوه، کرم، حشره‌ی مرده و زنده، خرده کاغذ، سرشیر، رویه‌ی ماست، پوست هندوانه و تخم‌مرغ، یونولیت، سبزه‌‌ی گندیده‌ی نوروز، نان خشک، پنیر تاریخ مصرف گذشته، شکلات و خرده شیرینی، تفاله‌ی چای، غذای ماهی، و هرگونه پوست و تفاله و آشغال به جا مانده را می‌خورند و آن‌چنان لبخند رضایتی بر نوکانشان می‌نشیند که انگار غذای مخصوص عالیجناب با سویاسس و سرکه‌ی مدفون چندین ساله‌ را خورده‌اند!

کدام حیاط؟! حق دارید! آپارتمان‌ها مثل قارچ دارند درمی‌آیند و ما در گودی چاهی افتاده‌ایم که دیواره‌هایش ساختمان‌های بی‌ریخت به اصطلاح با معماری مدرن‌اند. آپارتمان‌ها و پنجره‌ها و واحدهای درست شکل هم، با سنگ‌های قرمز و کرم و یک حیاط شسته رفته‌ی مشترک. آخر کجایش خوب است؟

* مشتق از کپی

پی‌نوشت: تمام عکس‌هایی که از ستاره و رستم داشتم از دست رفته. دلم بدجوری شکسته. برام خیلی دعا کنید. دعا کنید پیدا بشن و منو از این غم عمیق دربیارن!
+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و یکم مرداد 1392ساعت 17:40  توسط آرزو  | 

جای مرغ‌ها خالیست

ستاره و شهاب و رستم اکنون مشتی استخوان و پر (و احتمالا نوک) در زیر خروارها خاک هستند. باغچه‌ها دیگر قبرستان شده‌اند. پر از پرنده و گربه و ماهی. جای مرغ‌ها خالیست، اما...

هنوز منتظر جوجه‌های دیگری هستم. جای مرغ‌ها همیشه خالی نمی‌ماند.

اسم سه تا از آن‌ها را هم خیلی وقت پیش انتخاب کردم.

+ نوشته شده در  پنجشنبه سوم فروردین 1391ساعت 22:46  توسط آرزو  | 

نه شهابی، نه ستاره‌ای، حتی رستم هم نه...

الان خیلی وقته ستاره مرده!

تازه، رستم هم مرد...

انقد چهارشونه بود که به زور تو قبرش جا شد.

دیگه حیاط ساکته از صدای مرغ‌های غرغرو و خروس‌های خوش‌صدا...

روح همه‌شون آزاد شد.

چند روزی قفسی ساخته بودیم براشون...

+ نوشته شده در  یکشنبه بیستم تیر 1389ساعت 22:52  توسط آرزو  | 

مرغی...

ستاره‌ی من خوبه، سلام می‌رسونه.
از همه‌ی مهربون‌هايی كه براش دلسوزی می‌كنند و می‌گن شوهرش بدم يا می‌خوان بيان خواستگاری، تشكر می‌كنم ولی اين چيزها ديگه از مرغكم گذشته...ستاره جان من پير شده ديگه. حالش خوبه ولی ديگه صداش در نمی‌ياد. مگه خروس من (كه هنوز اسم نداره!) با اين قوقولی‌ قوقوهای ساعت 2 نصف شبی‌ش چيزی برای ستاره می‌ذاره؟ من دلم برای قدقدهای غرغر مانند و معترضانه‌ش تنگ شده...برای دادهايی كه می‌كشيد و برای قدقدهای ريز كوتاهی كه نشونه‌ی رضايتش بود...
وقتی از مامان شنيدم ستاره بهار می‌شه 5 سالش، باورم نشد. چه زود مرغ شدی جوجه‌ی من...
ستاره همينه كه هست.

مرغ كوچولوی 5 ساله

+ نوشته شده در  چهارشنبه یازدهم بهمن 1385ساعت 18:30  توسط آرزو  | 

جوانی کجایی که یادت بخیر...

ستاره مرغ من اين روزها خيلی افسرده شده. يه گوشه می‌شينه و سرش رو ميندازه پايين و خيره ميشه به يه جا يا چشماشو می‌بنده. بيچاره ديگه پير شده...ديگه خبری از اون جوجه كوچولوی من نيست كه دور حياط می‌دويد تا من نتونم بگيرمش...

افسرده

نگاه معنادار ستاره

نگاه غمگينش من رو هم غمگين می‌كنه.

نگاه مرغ من

می‌ترسم يه روزی بره...

 

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه پانزدهم شهریور 1385ساعت 21:58  توسط آرزو  | 

مطالب قدیمی‌تر